تبليغاتX
از اینجا تا ...
 

 

هیچکس برای ما اشکی نریخت

هرکه با ما بود از ما گریخت

چند روزیست حالم دیدنیست

بر حافظ تفالی میزنم

حافظ هم فالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.

 

+ نوشته شده توسط هما در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 18:44 |

 

زمین خوردن برای بار سوم

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:  من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند..

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را میشنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شماشدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و دوباره راهتان به طرف مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

این متن قشنگ از یک دوست برام ارسال شده بود که لازم دونستم برای دوستانم بذارم تا اون ها هم استفاده کنند.

شاد باشید. نوروزتان پیروز.

 
 
+ نوشته شده توسط هما در سه شنبه 11 فروردین1388 و ساعت 7:58 |
 

                       

+ نوشته شده توسط هما در دوشنبه 11 آذر1387 و ساعت 9:22 |
 

هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست

پس قدرش را بدان

 

+ نوشته شده توسط هما در چهارشنبه 17 مهر1387 و ساعت 8:7 |
 

به این جمله ها یکمی با دقت تر و صبر بیشتری بخونین

 

باید بدانیم چه می دانیم،

چه نمی دانیم و چرا نمی دانیم

و چطور می توانیم آنچه را که نمی دانیم بدانیم!

 

حالا چطور بود؟

 

+ نوشته شده توسط هما در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت 11:23 |

 

شايد آن روز كه سهراب نوشت:

                                            تا شقايق هست زندگي بايد كرد

                                         خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 

بايد اين جور نوشت:

                       هر گلي هم باشي،

                                     چه شقايق، چه گل پيچك و ياس،

                                                                        زندگي اجبار است

 

+ نوشته شده توسط هما در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 8:13 |
 

                                   اگه گُلي  رو بو كردي هيچ وقت نگاهش نكن، 

                     چون اگه نگاتو بخاطر بسپره شوق دوباره ديدنت پَر پَرش مي كنه.

 

*فکر کنم این کوتاه ترین پست باشه *

 

+ نوشته شده توسط هما در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 و ساعت 10:22 |

 

 

 سلام ای نازنين باز نامه دادم

 

نمی رِه قصّه یِ عشقت ز يادم

 

گذاشتی عمرتُ پایِ دل من

 

نِشَستی پایِ حرفایِ دل من

 

نرنجيدی تو از امروز و فردام

 

نترسيدی که من اين سویِ دنيام

 

منُ شرمنده کردی با محبّت

 

که ديدارِ تو اسمش شد زيارت

 

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 8:17 |

 

شقايق آخرين عاشق تو بودي

 

تو مُردي و پس از تو عاشقي مُرد

 

تو را آخر سراب عشق و حسرت

 

تهِ گل‌خونه‌هاي بي كسي برد

 

دويدم و دويدم و دويدم

 

به شهراي پر از قصه رسيدم

 

گره زد سرنوشتامونو تقدير

 

ولي ما عاقبت از هم بريديم

 

شقايق جاي تو دشت خدا بود

 

نه تو گلدون نه توي قصه‌ها بود

 

حالا از تو فقط اين مونده باقي

 

كه سالار تموم عاشقايي

 

 

+ نوشته شده توسط هما در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 8:46 |

 

تو يعني نم نم بارون ، رو تن قشنگ بيشه

 

يه طلسم عاشقونه كه مي مونه تا هميشه

 

تو صداي خنده هامي ، يه طنين تا اوج رويا

 

تو يعني يه جاي خلوت ، تو تلاطم يه دريا

 

تو سكوت سرخ عشقي كه پر از حرفاي نابه

 

تو تبلور يه حسي ، التهاب دل٬ تو سرما

 

خنكاي سبز سايه ، توي قله هاي گرما

 

تو صداي خنده هامي ، يه طنين تا اوج رويا

 

 

 *منم این شعرو تقدیم میکنم به هدا ی عزیزم*

 

+ نوشته شده توسط هما در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 8:23 |
 

         آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم

                              آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم

                                                از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

                                                                  ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 12 اسفند1386 و ساعت 8:58 |
 

در سراشیبی که نامش زندگیست

با همه بیگانگیها میروم

با سکوت سرد و غمگین زمان

 بی هدف بی یار و تنها میروم

میروم شاید که در دشتی بزرگ

 در سراشیبی که نامش زندگیست

باز یابم آنچه را گم کرده ام

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 12:22 |

 

روي دروازه قلبم نوشتم : ورود ممنوع !

 

دلِ پريشان آمد. گفتم بخوانش . خواند و بازگشت .

 

اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش . خواند و باز گشت .

 

آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش . خواند و باز گشت . 

 

عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش ؟!  گفت : من سواد ندارم !!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هما در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 10:44 |

  

                          فدایت ای گل زیبای هستی٬                  

                                                         نمی دانم کجا بی من نشستی،

                          قشنگی های فردایم تو هستی،

                                                          یگانه گنج دنیایم تو هستی.

                              یگانه گنج دنیایم تو هستی...

 

+ نوشته شده توسط هما در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 10:17 |
 

سلام دوستای عزیزم٬ امیدوارم روزهای خوبی رو گذرونده باشین.

این پست هیچ ربطی به پست های قبلی من نداره فقط می خواستم که توی وبلاگمون ثبت کنم:

حتما می پرسین چی رو ثبت کنم ؟ الان می گم.

میخوام از دیروز بگم:

- روز خوبی برای من و ما بود اما برای (من تنها ) فکر نکنم.*شایدم بود*

- روزی بود که کلی راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم.

روزی بود که دیدارها آشنا شد٬ حرف ها گفته شد٬

شاید نتیجه ای هم داشته باشه که من و ما امیدواریم. *البته با توکل به خدا*

نمی دونم چی میشه و چی خواهد شد اما ...

امیدوارم هر چی بشه خوب باشه هم برای من٬ هم برای ما٬ هم برای (من تنها)٬

و هیچ کدوم از کاری که می کنیم پشیمون نشیمو من تنها تنهاتر نشه.

امضاء: من تنها

 

+ نوشته شده توسط هما در جمعه 23 آذر1386 و ساعت 10:9 |

 

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت: هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

روز اول: پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد، همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است...

به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد. روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت، حرفهایی می زنی، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند.

تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است».

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 11:39 |
            

                                        

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 4 آذر1386 و ساعت 11:18 |

 

سلام دوستای عزیزم- این داستان رو از کتاب هفده داستان خوندم- به نظرم عالی اومد-

براتون میذارم تا بخونین و بهش فکر کنین (الان هم از این آدما پیدا میشه؟؟؟؟؟)

 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست و پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.

پسر بچه پرسید: «یک بستنی میوه ای چند است؟ »

پیشخدمت پاسخ داد: «50 سنت» پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.

بعد پرسید: « یک بستنی ساده چند است؟ »

در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: «35 سنت».

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: « لطفا یک بستنی ساده ».

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید، شوکه شد.

آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود- برای انعام پیشخدمت.

 

+ نوشته شده توسط هما در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 8:28 |

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان لحظه ی اول

که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زشتی و زیبائی ها

بروی یکدیگر ویرانه می کردم

.

.

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه می دیدیم

نخستین نعره مستانه را خاموش می کردم

.

.

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را  واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!!!

 

+ نوشته شده توسط هما در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 9:58 |

 

در من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح

              و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

                         بدوم تا ته  دشت، بروم تا سر کوه.

                                  دورها آوایی ست، که مرا می خواند.  

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 22 مهر1386 و ساعت 10:43 |

 

                                    غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم

                                   تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم

                                      

                                     رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد 

                                من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

 

 

+ نوشته شده توسط هما در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 16:11 |

                          

                                  من پر از حرف سکوتم، خالیم، رو به سقوطم،

                                            بی تو و به عشقت تشنه ام؛

                                 کویر لوتم، تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

                                   پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

                                   من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

                                                 شبو از قصه جدا کن،

                                    خط بکش رو جای پای، گریه های آخر من

 

+ نوشته شده توسط هما در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 10:32 |

 

زندگی یعنی نگاه آفتاب

زندگی يعنی دو رکعت عشق ناب
زندگی یعنی نگاه آفتاب
زندگی خورشيد پر خون است و بس
سايه لک بيد مجنون است و بس
زندگی فریاد سرخ بادهاست
انعکاس تیشه فرهادهاست

 

با اجازتون از یک وبلاگ جالب که داشتم مطالبشو می خوندم گرفتم

 البته فرستنده ی این متن داخل اون وبلاگ هم اسم خواهر دوقلوم بود

 

+ نوشته شده توسط هما در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 12:7 |
 

     

             

+ نوشته شده توسط هما در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 10:1 |
   

                     

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 9:25 |

                                    

 

گفت عاشق نشو، گفتم شدم

گفت دل نبند، گفتم بستم

گفت در انتها هیچ عایدت نمیشود، گفتم میشود

گفت به سماجت تو ندیدم، گفتم این سماجت نیست وفاداری است

گفت به لجاجت تو ندیدم، گفتم این لجاجت نیست بردباری است

گفت به گذشت تو ندیدم، گفتم این گذشت نیست فداکاری است

گفت ساده دلی، گفتم پاکدلم

گفت به خلق بی اعتمادم، گفتم به من اعتقاد خواهی کرد

گفت راهش دشوار است، گفتم پرواز خواهم کرد

گفت من اینگونه خواهم، گفتم اینگونه خواهد شد

گفت تو خود را از بین خواهی برد، گفتم از بین رفتم همان لحظه که به تودلبستم

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 8:46 |


Powered By
BLOGFA.COM