تبليغاتX
از اینجا تا ...

  

                          فدایت ای گل زیبای هستی٬                  

                                                         نمی دانم کجا بی من نشستی،

                          قشنگی های فردایم تو هستی،

                                                          یگانه گنج دنیایم تو هستی.

                              یگانه گنج دنیایم تو هستی...

 

+ نوشته شده توسط هما در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 10:17 |
     

کاش، کاش می دانستی؟

زندگی با همه وسعت خویش

محفل کوچک غم خوردن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

از تماشاگه آغاز حیات

تا به جاییکه خدا می داند و خدا می داند و بس!

 

 

+ نوشته شده توسط هدا در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 10:49 |
 

سلام دوستای عزیزم٬ امیدوارم روزهای خوبی رو گذرونده باشین.

این پست هیچ ربطی به پست های قبلی من نداره فقط می خواستم که توی وبلاگمون ثبت کنم:

حتما می پرسین چی رو ثبت کنم ؟ الان می گم.

میخوام از دیروز بگم:

- روز خوبی برای من و ما بود اما برای (من تنها ) فکر نکنم.*شایدم بود*

- روزی بود که کلی راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم.

روزی بود که دیدارها آشنا شد٬ حرف ها گفته شد٬

شاید نتیجه ای هم داشته باشه که من و ما امیدواریم. *البته با توکل به خدا*

نمی دونم چی میشه و چی خواهد شد اما ...

امیدوارم هر چی بشه خوب باشه هم برای من٬ هم برای ما٬ هم برای (من تنها)٬

و هیچ کدوم از کاری که می کنیم پشیمون نشیمو من تنها تنهاتر نشه.

امضاء: من تنها

 

+ نوشته شده توسط هما در جمعه 23 آذر1386 و ساعت 10:9 |

 

     آن یار همان است، اگر جامه دگر شد 

        آن جامه بدر کرد و دگر بار برآمد

آن باره همان است اگر «شیشه» بدل شد

 

+ نوشته شده توسط هدا در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 8:43 |

       


               به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

           همه دریا از آن ما کن ای دوست

 

                دلم دریا شد و دادم به دستت

                                      مکش دریا به خون٬ پروا کن ای دوست

 

                                          

                                                 شعری از سیاوس کسرائی

 

 

+ نوشته شده توسط هدا در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 10:20 |

 

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت: هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

روز اول: پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد، همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است...

به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد. روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت، حرفهایی می زنی، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند.

تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است».

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 11:39 |
            

                                        

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 4 آذر1386 و ساعت 11:18 |

 

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد ،

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد ،

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ،

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد،

کاش می شد ...

کاش می شد ... 

 

این متنو مهدی لقمای مدیریت وبلاک دفتر عشق لطف کرده و برام فرستاده

مهدی آقا از شما ممنونم.

 

 

+ نوشته شده توسط هدا در جمعه 2 آذر1386 و ساعت 11:5 |


Powered By
BLOGFA.COM