تبليغاتX
از اینجا تا ...
 

               یک روز می خواستم واست هدیه ای بفرستم

            گل گفت: منو بفرست که مظهر زیبایی و قشنگی هستم.
                  برگ گفت : منو بفرست که مظهر استقامت و پایداری هستم .
                        بید گفت : نه ! منو بفرست که مظهر تواضع و فروتنی هستم .

                    نمی دونستم چی کار کنم
                                         سرمو انداختم پایین
                                                        ناگهان دلمو دیدم 

                                              دلمو

                       آره دلم . چیزی که از همه چیزه تو دنیا واسم مهمتره 
                                        

                                   پس دلمو بهت هدیه میدم .

 

+ نوشته شده توسط هدا در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت 8:44 |

 

سلام دوستای عزیزم- این داستان رو از کتاب هفده داستان خوندم- به نظرم عالی اومد-

براتون میذارم تا بخونین و بهش فکر کنین (الان هم از این آدما پیدا میشه؟؟؟؟؟)

 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست و پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.

پسر بچه پرسید: «یک بستنی میوه ای چند است؟ »

پیشخدمت پاسخ داد: «50 سنت» پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.

بعد پرسید: « یک بستنی ساده چند است؟ »

در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: «35 سنت».

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: « لطفا یک بستنی ساده ».

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید، شوکه شد.

آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود- برای انعام پیشخدمت.

 

+ نوشته شده توسط هما در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 8:28 |

 

توميگي: سلام عزيزم عزيزم سلام دوست دارم عاشقتم وسلام
من ميگم: سلام گل به تواي گل نشونم تورودوست دارم اندازه جونم

 

توميگي: مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري
من ميگم: اگه دوست ندارم حقته،حقته

توميگي: نه اما من فکرميکنم تومنودوسم داري
من ميگم: ديگه ازت بدم مياد پيشم نيا عروسک

 

توميگي: نازنکن، نازتوديگه خريدارنداره
من ميگم: دارم ميرم يواش يواش برم تصدق چشاش

توميگي:منوببخش منوببخش مي خوام که با توباشم
من ميگم: حالا چاره چيه؟ درمون چي چيه؟

 

توميگي: نه ميتونم بگم برونه ميتونم بگم بمون
من ميگم: هرچي بخواي همون ميشم برات ميمونم هميشه اگه بگي دوست دارم هرچي بخواي همون ميشه

توميگي: دوست دارم به اون خداي مهربون، دوست دارم به نامه هاي بي زبون
من ميگم: يادته تومهموني گوشه دنج آلاچيق منوتوبا يک نگاه باهمديگه شديم رفيق

 

توميگي: يادته يادته روزاي اول يادته؟اون روزا يادته؟گلاي پرپريادته؟
من ميگم:مخورغم گذشته گذشته ها گذشته به فکرآينده باش گذشته برنگشته

توميگي: بگوبگودوسم داري ميخوام بيام خواستگاري
من ميگم: دوست دارم يه عالمه هرچي بگم بازم کمه

 

توميگي: دروغگودروغگوبسه ديگه دروغگوبدجوري تنهاموندي تواين شباي جادو
من ميگم: باورکن حرف منوباورکن که من هميشه عاشقم

توميگي: مرا ببوس براي اولين باربراي اولين بار...
من ميگم: يک بوسه براي قلبم يک بوسه براي تو

 

توميگي: ايولا ايولا اي ول لا
من ميگم: بيا بيا باهم بريم خونه بي توخونم يه زندونه

توميگي: آرزومه آرزومه که درووابکني بياي توخونه
من ميگم: ميخوام برم اونجايي که دلداري نباشه همش گل باشه وخاري نباشه

 

توميگي: آهاي بي وفا ديگه دوسم نداري؟
من ميگم: روزي بودعاشق توبودم ازدست توخيلي راضي بودم اماتوبعدشيطوني کردني دلم اصلاتوروديگه نميخواد

توميگي: ديوانه زنجيري وي چه با خودرگيري؟!؟
من ميگم:شوخي کردم، برميگرم، شوخي کردم ،دوست دارم

 

توميگي:کوچه بالايي دختري ميشينه که دلش مثه دل من عاشقه ميگن اسمش فروغه همه حرفاش دروغه
من ميگم:من عاشقم عاشقم سروپا التماسم ازاعتراف که نمي هراسم

توميگي: گريه ابرادورغه،قصه چشات دروغه دارم ازنگات مي خونم همه حرفات دروغه
من ميگم:اين جمله منه دوست دارم خيلي زيادفقط واسه توساختمش دوست دارم خيلي زياد

 

توميگي: توباچشات دروغ ميگي دروغگو،توبا لبات دروغ ميگي دروغگو
من ميگم: نازنين بدجوري من خاطرخواتم حاليته حاليته؟

توميگي:مي دونم مي دونم خاطرموخيلي مي خواي ي ي
من و تو ميگيم: باباااااااااااا بسه بسه بسسسسسسسسسسسسس.!!!

 

+ نوشته شده توسط هدا در سه شنبه 22 آبان1386 و ساعت 13:34 |

 

ای خدا جون غصه نخور

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

+ نوشته شده توسط هدا در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 8:51 |

 

و خداوند عشق را آفرید آن گونه که خود خواست نه آن گونه که

.

.

.

نه آن گونه که عاشقان با هم رو به آسمان کنند و عشق را آن گونه

.

.

.

آن گونه که خود می خواند از خدا بخواهند

 

+ نوشته شده توسط هدا در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 8:33 |


Powered By
BLOGFA.COM