تبليغاتX
از اینجا تا ...

                          

                                  من پر از حرف سکوتم، خالیم، رو به سقوطم،

                                            بی تو و به عشقت تشنه ام؛

                                 کویر لوتم، تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

                                   پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

                                   من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

                                                 شبو از قصه جدا کن،

                                    خط بکش رو جای پای، گریه های آخر من

 

+ نوشته شده توسط هما در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 10:32 |

 

خار چشم تو ام ای دوست مدارایم کن

قطره ام در بر خود راهی دریایم کن

یا رضا من زمین خورده نفسمُ تو مرا یاری کن

از خودم گم شده ام حال تو پیدایم کن

روی من زشت و سیاه است ز کردار بدم

لا اقل ای شه تنها و تماشایم کن

 

+ نوشته شده توسط هدا در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 9:6 |

 

امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست

عابري خنده کنان مي آمد ...

تکه اي از آن را بر مي داشت ...

 

مرحمي بر دل تنگم مي شد ...

 

اما امشب ديدم ...

هيچ کس هيچ نگفتو قصه ام را نشنيد ...

 

از خودم مي پرسم :

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط هدا در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت 9:29 |

 

زندگی یعنی نگاه آفتاب

زندگی يعنی دو رکعت عشق ناب
زندگی یعنی نگاه آفتاب
زندگی خورشيد پر خون است و بس
سايه لک بيد مجنون است و بس
زندگی فریاد سرخ بادهاست
انعکاس تیشه فرهادهاست

 

با اجازتون از یک وبلاگ جالب که داشتم مطالبشو می خوندم گرفتم

 البته فرستنده ی این متن داخل اون وبلاگ هم اسم خواهر دوقلوم بود

 

+ نوشته شده توسط هما در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 12:7 |

 

با تو بودم چون کوه، مرا شکستی چون شیشه  ای در زیر پا

به خود آمدم دیدم مرا گذاشتی رفتی و من در انتهام

 

با خود گفتم چرا ؟ چه کرده بودم؟

جوابی نشنیدم رو به آسمان کردم و گفتم با تو بگویم؟!

 

آسمان گریست

رو به زمین سرم را فکندم و من هم گریستم،

 

زمین سبز شد

گفتم این دگر چیست صدایی در گوشم پیچید ،

این همان ثمره صبریست که اکنون در برابرت افکندیم

 

سراسیمه گفتم من این پاداش را نخواهم او را به من بازگردانید

همان ندا در گوشم  پیچید و گفت:

اویی که میگویی سرابی بیش نبود

 

سرابی بیش نبود؟!

در عجبم این چگونه سرابی بود که بوییدمش بوسیدمش و بر سر انگشتانم لمسش کردم

 

پاسخم داد: سرابی که به واسطه آن بتوانی به حقیقت دست یابی

این همان وسیله ای بود که برای دیدنم و لمس کردنم آفریدم

این همان دریچه ای بود که بی واسطه در آغوشم بگیری

 

آری من در معشوقت حلول یافتم تا عاشقم باشی

تا معنای پرستیدن را بدانی و بعد مرا بپرستی

 

اکنون دگر مرا حس خواهی کرد آن لحظه ای که قلبت به تپش برایم افتد به سراغم خواهی آمد

 و اینبار تو مرا برای خودم میپرستی نه معشوقه ات، که من خود همانم سرابی که دلتنگش شد...

 

گفتم پس چرا مرا شکستی؟

گفت شکستم که بدانی دنیا وفا ندارد

 

گفتم چرا تنهایم گذاشتی ؟ 

گفت تنهایت گذاشتم تا بدانی تنهایی چه دردی است

 

گفتم مرا به سوی خود بازگردان،

گفت زود است

 

گفتم پس گرمای آغوشت را از من دریغ مکن،

گفت تو همیشه در آغوشمی

 

+ نوشته شده توسط هدا در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 10:38 |
 

            

آره عزیز هر کس به طریقی دل ما می شکند.

 

+ نوشته شده توسط هدا در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 10:12 |
 

     

             

+ نوشته شده توسط هما در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 10:1 |
   

                     

 

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 9:25 |
سلام دوستای عزیزم:

خوبین؟ سلامتین؟ دیروز روز تلخی برام بود روزی که اصلا از خاطرم نمی ره و نخواهد رفت.

یک تلفن یک خبر باعث شد خواهر دوقلوم از هم بپاشه و خیلی ناراحت بشه.

بیاین برای خواهرم و...  برای تمام اونایی که غم های بزرگی دارن دعا کنیم

دعا کنیم تا با دعای ما خوشحال بشنو بدونن ما به فکرشونیم و دوستشون داریم.

امیدوارم زودتر از این حال دربیاد...

خواهر عزیزم دوستت دارم و بدون تا هرجایی که بری همراهتم

(به امید روزی که شادی بر لبانت بیاد و غمی نداشته باشی)

                               

 

+ نوشته شده توسط هدا در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 9:17 |

                                    

 

گفت عاشق نشو، گفتم شدم

گفت دل نبند، گفتم بستم

گفت در انتها هیچ عایدت نمیشود، گفتم میشود

گفت به سماجت تو ندیدم، گفتم این سماجت نیست وفاداری است

گفت به لجاجت تو ندیدم، گفتم این لجاجت نیست بردباری است

گفت به گذشت تو ندیدم، گفتم این گذشت نیست فداکاری است

گفت ساده دلی، گفتم پاکدلم

گفت به خلق بی اعتمادم، گفتم به من اعتقاد خواهی کرد

گفت راهش دشوار است، گفتم پرواز خواهم کرد

گفت من اینگونه خواهم، گفتم اینگونه خواهد شد

گفت تو خود را از بین خواهی برد، گفتم از بین رفتم همان لحظه که به تودلبستم

+ نوشته شده توسط هما در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 8:46 |

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم می شکنم

تک و تنها به خدا می شکنم

.

.

می شکنم

 

بعضی مواقع گریه و اشک آدمی رو سبک می کنه.

+ نوشته شده توسط هدا در جمعه 16 شهریور1386 و ساعت 10:50 |

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی، برای چه، ولی رفتی و بعد از رفتنت

یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی بُرد

هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام        «برگرد»

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و  پرسش و تردید

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

نمی دانم چرا برای آمدنت دعا کردم

 

این متن خطاب به مادربزرگ نازنینم هست که چند سالیه از پیش ما رفته و ... .

    

                                  

 

 

+ نوشته شده توسط هدا در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 10:53 |

بی تو امشب باز يک گوشه نشستم

در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس

به تو گفتمو های های گريه کردم، زار زار ناله کردم

 

گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم

از همه چيز و همه کس من گسستم

با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم

 

از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟

تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم.

+ نوشته شده توسط هدا در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 10:7 |

گفتم کیستی؟

گفت: یک همراه

 

گفتم میخواهم تنها باشم

گفت: من تنهایهایت را بر هم نخواهم زد

 

گفتم درونم توان تلاطم را ندارد به تازگی آرام شده ام

 گفت: تا همیشه آرامش ات را برایت امانتداری میکنم

 

گفتم به چه دلیل ؟!

گفت: من از سوی او آمده ام

 

گفتم او کیست؟

گفت: خود میدانی ولی تا به حال نخواستی بدانی!

 

گفتم مرا گیج کرده ای

نگاهی بر من کرد و ادامه داد: نه عزیزکم چشمهایت را باز کن، دلت را صاف کن، چشم دلت را بگشا، آنگاه راهی را که از آن، بر تو نازل شدم خواهی دید و اینبار خود به دنبالم روانه میگردی بدون هیچ گفت و شنودی... .

شاید اینبار او مرا به آنجایی ببرد که دیگران نبردند شاید هم نتوانستند....

+ نوشته شده توسط هدا در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 11:12 |

 

امروز اولین متنم رو وارد وبلاگ می کنم.

 امیدوارم وبلاگ قشنگی داشته باشم و همه از دیدن و خواندن مطالبش لذت ببرن.

+ نوشته شده توسط هدا در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت 12:35 |


Powered By
BLOGFA.COM