با تو بودم چون کوه، مرا شکستی چون شیشه ای در زیر پا
به خود آمدم دیدم مرا گذاشتی رفتی و من در انتهام
با خود گفتم چرا ؟ چه کرده بودم؟
جوابی نشنیدم رو به آسمان کردم و گفتم با تو بگویم؟!
آسمان گریست
رو به زمین سرم را فکندم و من هم گریستم،
زمین سبز شد
گفتم این دگر چیست صدایی در گوشم پیچید ،
این همان ثمره صبریست که اکنون در برابرت افکندیم
سراسیمه گفتم من این پاداش را نخواهم او را به من بازگردانید
همان ندا در گوشم پیچید و گفت:
اویی که میگویی سرابی بیش نبود
سرابی بیش نبود؟!
در عجبم این چگونه سرابی بود که بوییدمش بوسیدمش و بر سر انگشتانم لمسش کردم
پاسخم داد: سرابی که به واسطه آن بتوانی به حقیقت دست یابی
این همان وسیله ای بود که برای دیدنم و لمس کردنم آفریدم
این همان دریچه ای بود که بی واسطه در آغوشم بگیری
آری من در معشوقت حلول یافتم تا عاشقم باشی
تا معنای پرستیدن را بدانی و بعد مرا بپرستی
اکنون دگر مرا حس خواهی کرد آن لحظه ای که قلبت به تپش برایم افتد به سراغم خواهی آمد
و اینبار تو مرا برای خودم میپرستی نه معشوقه ات، که من خود همانم سرابی که دلتنگش شد...
گفتم پس چرا مرا شکستی؟
گفت شکستم که بدانی دنیا وفا ندارد
گفتم چرا تنهایم گذاشتی ؟
گفت تنهایت گذاشتم تا بدانی تنهایی چه دردی است
گفتم مرا به سوی خود بازگردان،
گفت زود است
گفتم پس گرمای آغوشت را از من دریغ مکن،
گفت تو همیشه در آغوشمی
+ نوشته شده توسط هدا در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت
10:38 |